تبليغاتX
سرزمین مرزیفا

سرزمین مرزیفا

آمدی جانم به قربانت نظر یادت نره

خبرت خرابتر کرد جراحت جداییتو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیدل خویش را بگفتم چو تو دوست می​گرفتمتو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانمچه کنند اگر تحمل نکنند زیردستانسخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتممن از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتتو که گفته​ای تامل نکنم جمال خوباندر چشم بامدادان به بهشت برگشودن چو خیال آب روشن که به تشنگان نماییچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابیشب و روز در خیالی و ندانمت کجایینه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفاییکه جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفاییتو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهیدگری نمی​شناسم تو ببر که آشناییبرو ای فقیه و با ما مفروش پارساییبکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایینه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت10:48توسط marzifa | |

هنوز منتظرم

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت10:44توسط marzifa | |

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه دلتنگ شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

پیش من هستی و بین من و تو فاصله هاست...

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت10:24توسط marzifa | |

لبند بزن دو چشم بارانی را

تجویز بکن نگاه درمانی را

یک شعله بخند تا به اتش بکشی

دانشکده علوم انسانی را

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت10:20توسط marzifa | |

در دو چشمش گناه میخندید

بر رخش نور ماه میخندید

در گذرگاه ان لبان خموش

شعله ای بی پناه میخندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه ای روی سایه های خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت18:14توسط marzifa | |

به طراوت باران......

نه!

به زلالی چشمه ها....

نه!

تو را به پاکی خدایی که می پرستی

دوست خواهم داشت...!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت15:9توسط marzifa | |

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پرخروش تو را یاد میکنم

دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد میکنم

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت14:55توسط marzifa | |

درون سینه ام صد ارزو مرد

گل صد ارزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد!

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت14:43توسط marzifa | |