|
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست آه دلتنگ شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب پیش من هستی و بین من و تو فاصله هاست...
لبند بزن دو چشم بارانی را تجویز بکن نگاه درمانی را یک شعله بخند تا به اتش بکشی دانشکده علوم انسانی را
بر رخش نور ماه میخندید در گذرگاه ان لبان خموش شعله ای بی پناه میخندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت: باید از عشق حاصلی برداشت سایه ای روی سایه های خم شد در نهانگاه راز پرور شب نفسی روی گونه ای لغزید بوسه ای شعله زد میان دو لب
نه! به زلالی چشمه ها.... نه! تو را به پاکی خدایی که می پرستی دوست خواهم داشت...!!!
ای شهر پرخروش تو را یاد میکنم دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد میکنم |
![]()
مرزیف بعد از مدت ها تغییر کرده امیدواریم خوشتون بیاد
Home
|